تبليغاتX
يك پنجره -

يك پنجره

یک پنجره برای دیدن...


نمی دانم از کجا شروع شد...

نمی دانم ... چگونه ...

رد پای تو ...

در این نوشته ها پیدا شد...؟!

...

نشسته ام روبروی خودم...

دقیق شده ام به نبودنت...

تمام ذهنم پر از علامت سوال شده است،

نمی دانم بپرسم یا نه؟!

...

همیشه از فلسفه بدم می آمد،

از فلسفه بافی هم!

به نظر من دنیا کمی خالی شده...

به نظر تو اینطور نیست؟!

به نظر من زندگی زیباتر می شد، اگر...

به نظر تو...

...

دارم گوش می دهم...

به صدای خودم...

در خلاء طولانی نبودنت...

می دانی که...

من هیچ فرصتی را،

برای گوش دادن به حرفهای خودم ،

از دست نمی دهم!!

...

جایی خواندم:

"یک سگ،

سگ به دنیا می آید،

سگی زندگی می کند

و سگی می میرد؛

سگ ، آزادی ندارد. "

آیا سگ، آدم است؟ یا آدم، سگ به دنیا آمده است؟!

گیجم...

مثل همیشه های خودم!!

می خواهم بازگردم...

به آن سمتی که قلب،

آشکارا برایش می تپد!

...

تو آنجائی...

وبرای من دست تکان می دهی...!

...

دلم را نیز...!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 23:51 توسط مريم |



 



Design by : Night Skin