تبليغاتX
يك پنجره

يك پنجره

یک پنجره برای دیدن...



شبیه یک کابوس ناتمام

که وقتی بیدار می شوی

تازه می فهمی که خواب بوده ای

خسته و عرق کرده

از ترس هیولایی که سالهاست تو را دنبال می کند

و تو هرچه فریاد می زنی

صدایی از حنجره ات در نمی آید

...

تمام شد

باورت نمی شود که صبح شده

و آن کابوس چند ساله تمام شد

تو  دیگر خواب نیستی

بیدار بیداری

و  این دستها رویا نیست!!

تبلور باور توست

و تو ...

تعمیدی آنهمه ایمان راسخی

به آمدن

...!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 8:49 توسط مريم |



 



Design by : Night Skin