|
يك پنجره |
|
یک پنجره برای دیدن... |
خواندمت و نخواندی ام
نوشتمت و نخواندی ام صدایت زدم و نخواندی ام خواندن دیگر چه معنای دیگری می تواند داشته باشد؟ وقتی که تو دیگر نمی خوانی وقتی که تو دیگر نمی توانی بخوانی وقتی که تو دیگر نیستی که بخوانی ... کجا گم ات کردم؟ اصلا کجا پیدایت کرده بودم؟ "تو از کجا سر راه من آمدی ناگاه چه کرد با دل من آن نگاه شیرین،آه مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه! " ... داشتم می شمردم بعد این همه سال فقط امروز می شمردم فقط امروز را منتظر بودم فقط امروز را... یاد هفتاد سال عبادت افتادم که یک شب بر باد می رود یاد هزار چیز ریز و درشت هزار خاطرۀ تلخ و شیرین هزار بودن و نبودن فقط امروز بعد این همه سال ... یاد خمیازه های کش دار بهاری یاد خوابیدن های وقت و بیوقت یاد خنده های تمام نشدنی یاد هزار چیز خوب و هزار چیز بد فقط امروز بعد این همه سال... مدتهاست که نمی توانم بنویسم انگار دهانم را از تو بسته اند می فهمم که کلمات منتظرند تا زاده شوند اما نمی توانم! پشت این چراغ قرمزها که تمام نمی شوند بارها قلم به دست گرفته ام اما دریغ از کلمه ای ... که بی تو کلام ناتمام است.... ... چند روز دیگر باید بشمارم چند خیابان مانده تا تو؟! چرا نمی رسم؟!
*این روزها ترافیک خیابان ولیعصر بدجوری رو اعصابه!! **امروز دور میدون تجریش حاجی فیروز و دیدم، به یاد تو افتادم که روزها رو برای من مبارک می کردی؛ راستی امسال عید ما مبارکه؟!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 1:20 توسط مريم |
فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی ، در یک شناسنامه ، مزین کردم
و هستی ام به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران !!تولدم مبارک!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 23:56 توسط مريم |