|
يك پنجره |
|
یک پنجره برای دیدن... |
چقدر دلتنگ شنیدن صدایت هستم
چقدر دلم هوای حرفهایت را کرده است چقدر دلم می خواهد که ساعتها بنشینم و به آن چشمهای روشن نگاه کنم ساعتها بدون هیچ کلامی آخر چگونه باور کنم که دیگر نیستی؟ چگونه جای خالی ات را، تاب بیاورم؟ نمی خواهی حرف بزنی؟ تو که فقط حوصلۀ حرف زدن با من را داشتی ! باورم نمی شود که توی این سرمای زمستانی ، تو را در گوشه ای از سرزمین مادری ات به خاک سپردم و برگشتم... برگشتم و به سوگ نشستم .... چه دنیای بی رحمی ... چه ناباورانه تورا از من گرفت... آخر من با این همه نبودنت چه کنم؟
این روزها به خاطر رفتن مادربزرگ عزیزم ، به خاطر رفتن همۀ خوبی های دنیا،حال خوشی ندارم! دلم برایش تنگ شده و هیچ راه حلی وجود ندارد!! ... این روزها این کلمات ،مدام ،در ذهنم رژه می روند: "سال ِ بد
سال ِ پست سال ِ درد سال ِ عزا
سال ِ باد
سال ِ اشک
سال ِ شک.
سال ِ روزهاي ِ دراز و استقامتهاي ِ کم
...
سال ِ کبيسه...
زندهگي دام نيست
عشق دام نيست
حتا مرگ دام نيست
چرا که ياران ِ گمشده آزادند
آزاد و پاک...
...
زندهگي با من کينه داشت
من به زندهگي لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زندهگي، سياهي نيست
چرا که خاک، خوب است.
...
تو خوبي
و اين همهي ِ اعترافهاست."
احمد شاملو ، ۱۳۳۴
روحش شاد...
+ نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 18:12 توسط مريم |