تبليغاتX
يك پنجره

يك پنجره

یک پنجره برای دیدن...


دلم می خواهد سخت و باصدا گریه کنم...

 

دارم تغییر می کنم!

دارم عوض می شوم و این را با تمام سلولهای خاکستری ام حس می کنم...

این روزها دلم نمی خواهد کار کنم...

دلم نمی خواهد حرف بزنم...

دلم نمی خواهد بنویسم ...

چقدر سنگینم!

چقدر همه جا تاریک است!

چقدر از صدای این سکوت ممتد بدم می آید!

بچه که بودم از هیچ چیز نمی ترسیدم ...

چقدر این روزها از همه چیز می ترسم!!

ساعتها فکر می کنم...

ساعتها قدم می زنم...

به دنبال "نمی دانم چه؟" ای که پیدایش نمی کنم...

در خودم گم شده ام!!

نقاشی هایم نیمه کاره مانده اند...

و کتابهایم در انتظار فرج خاک می خورند!

ومن

به ادامۀ خودم فکر می کنم...

حال خوشی ندارم

سردم است

یعنی باید سردم باشد دیگر!!

اما نه

کلافه ام...

خسته ام...

از همۀ خسته های دنیا خسته ترم!

و دلم می خواهد یک دل سیر گریه کنم!

می دانم بزرگ شده ام...

می دانم دیر است برای این بچه بازی ها!

اما دارم تغییر می کنم...

پوستم دارد کِش می آید...

احساساتم درد می کند...

یادم باشد مادرم را خبر کنم،

همین روزها یک منِ دیگر ،از من، متولد خواهد شد!!

(مریم)


مدتی ست که دست و دلم برای نوشتن نمی لرزد؛ "روزهای ترانه و اندوه" را پشت سر می گذارم!

تازه فهمیده ام که چقدر بزرگ شده ام و از این بزرگ شدنِ عجولانه بیزارم!

"تازه فهمیده ام که سید خندان هم، بارها در خفا گریه کرده بود!"*

...

* این روزها گیر داده ام به یغما گلرویی ! عاشق ساده نویسی اش هستم:

 

در همین حدود زندگی کردم!

 

سعی کردم که همیشه

به سادگی اولین سلاممان باشم!

به سادگی سکوتمان در پنجشنبۀ دیدار!

به سادگی واپسین دست تکان دادنم،

در کوچۀ بی چراغ!

می خواستم کودکانِ ستاره، زبان مرا بفهمند!

می خواستم که هیچ ابهامی،

در گزارش گریه هایم نباشد!

می خواستم از اهالی شنزار و شتر گرفته،

تا برف نشینان قبیلۀ قطب،

همصحبت سادگی ام باشند!

احساس می کنم،

تمام سادگانِ این سیاره ، همسایۀ منند!

ناجی علی و حنزلۀ وصله پوشش را

بیشتر از ون گوگ دوست دارم،

که درختان را بنفش می کشید،

آسمان را صورتی

و خاک را قرمز!

(این را برای خوشایند هیچ چهره ای نگفتم!)

دوست دارم به جای سمفونی بتهوون،

صدای ویولن نواز کور خیابان  ولیعصر را بشنوم!

دلم می خواست که حافظ

-این همراهِ همیشۀ حافظه ام -!

یک بار به سمتِ سواحل سادگی می آمد!

می خواستم کتابتِ او را

به زبان زلال نوزادان بی زنگار ببینم!

می خواستم ببینم آن ساده دل،

با واژه های کوچه نشین چه می کند!

هی! آرزوی محال!

آرزوی محال...

و تو!

- دختر بی بازگشت گریه ها ـ!

از یاد نبر که ساده نویسی،

همیشه نشان ساده دلی نیست!

پس اگر هنوز

بعد از گواهی گریه ها در دفترم می نویسم:

" باز می گردی"

به ساده دل بودنم نخند!

اشتباه مشترکِ تمام شاعران، این است،

که پیشگویان خوبی نیستند!

***************************************

احساس می کنم کمی سبک تر شده ام؛

 چقدر خوب می شد اگرهمیشه، کسی به جای ما حرفهای نگفته مان را می گفت...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 14:41 توسط مريم |


 

فکر می کنم ، راه میرم

راه میرم، فکر می کنم...

 

کتاب ، فیلم ، تئاتر ، کوه ، و اون وسطا اگه وقتی بود درس می خونم. به خودم استراحت میدم، کار نمی کنم؛

می خوابم و می خوابم و می خوابم...

و خواب می بینم که راهنمای یه موزه ام توی اروپا،

و بیدار میشم و 3 روز فکر می کنم که اون راهبه ها توی خواب من چیکار می کردن؟

"وقتی نیچه گریست" خوابم برد!

"رویای شب نیمۀ تابستان " را خواب ماندم!

و با "کنعان " از خواب پریدم!

به کتابهای نخونده ای  فکر می کنم که بالشتم شده اند و به من می خندند!!

از خودم خنده ام می گیرد!

می خندم و حس خوبی دارم...

به خنده هایم ، به گریه هایم ،به  با تو بودنم....

و فکر می کنم...

به چشمهای تو که تنهایی مرا می بلعند...

به  دستهای تو که مرهمند....

و به "شاید نبودنت" که خودم را بیازارم!

چه می کنم با خودم؟!

(مریم)

 


ناگهان چه زود دیر می شود...!

 

 

 یکسال شد؛ به همین سادگی...

روحش شاد!

 


امروز یه شعر خوب داریم . شعری که وقتی خوندمش حس کردم خودم نوشتم. شعری که اصلاً باید خودم می گفتم! به من خیلی نزدیک بود ، به بچگی کردن هام...

عباس صفاری متولد 1330 یزد- مقیم امریکا

اولین مجموعۀ شعر او "در ملتقای دست و سیب" در 1992 در لس آنجلس انتشار یافت. مجموعه شعرهای "دوربین قدیمی" سال ۸۱ و "کبریت خیس " سال ۸۴  او را بیشتر در ذهن علاقمندان ثبت کرد.

کتاب "دوربین قدیمی" او در سال 82 برندۀ جایزۀ شعر کارنامه شد.

شاعری با خلاقیتی مثال زدنی ، ساده نویس با نگاهی کاملاً مدرن و تفکر توامان شرقی-غربی با شعری جذاب و خواندنی...

 

"قدیس خیابان هشتم"

 

با خود عهد کرده است

تا سرازیری گور، کودک بماند

و زندگی را آنقدر به بازی بگیرد

که بازماندگان، مرگش را نیز

بازی تازه ای بپندارند.

 

بیقراری یک قطب نما را ندارد

شباهتش را اما

به ستارۀ تخسی که هر شب

ویراژ می دهد در آسمان

نمی توان انکار کرد.

 

کشف زیبایی را

حتی در یک جفت گوشوارۀ پلاستیک

وظیفۀ خود می داند

حسادت اما نمی ورزد

حتی به زرگری که می گویند

در کشمیر زندانی ست

و برای همسر جوانش تا به حال

هزار جفت گوشواره از سنگ و صندل

تراشیده است.

 

در گیرودار این سالها

دوستان هم پیمانش در خفا

بزرگ شده اند

و هر جهت می روند مثل قناری

قفس های زیبایشان را نیز

با خود می برند

در حضور او اما

ادای بچه ها را در می آورند

انگار که بچه گول می زنند

 

دوستانش هرگز

پنهان کاران ماهری نبوده اند

امشب نیز به هر دری بزنند

از ظاهرشان پیداست

یک بار دیگر

بازیگر او بوده است

و تماشاگر آنها.

 ***********************

شادیهایتان ابدی.

مریم

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 14:2 توسط مريم |



 



Design by : Night Skin