|
يك پنجره |
|
یک پنجره برای دیدن... |
برای دوستی که به خاطره پیوست... سالهاست که در حال مبارزه ام برای به دست آوردن سالهاست که جنگ من شروع شده ... سالهاست... ... داشتم اتاقم را مرتب می کردم دست نوشته های خودم و دیگران را در این بین به خطوطی برخوردم که یادآور سالهای شاعرانگی بود!! ... تو کی شاعر شدی ، یادت هست؟ تو اصلا شاعر نبودی ! تو یک شعر بودی تو یک قافیه بودی ، که در ردیف اول انجمن ما می نشستی و من تو را سرودم و تو در ردیف سلولهای مغزی ام قرار گرفتی و سالهاست که شعرهای مرا می خوانی بدون اینکه دلیلش را بدانی بدون اینکه بدانی مرا عاشق کرده بودی و من شاعر چشمهای تو بودم !! ... نمی دانم الان کجا هستی و با که هستی اما به یاد می آورم روزهای بودنت را و لذت سرودن را، که تو به من آموختی... ... چه زود گذشت آنهمه چه زود زیر غبار زمان پنهان شد و من چه زود بزرگ شدم! ... از وقتی یادم می آید بزرگ بودم و همیشه برای عشق می ترسیدم برای معصومیتش نگران بودم یادت هست؟ شاید مرا هم به یاد نداشته باشی : دختری را که با پاشنه کفشش سیگارها را له می کرد و سلولهای تو را می کشت! ... دلم برای آن روزهای خودم تنگ شده حتی برای آدمهای آن روزهایم و در این میان تو از همه پررنگ تری به خاطر آنهمه شرارتی که .... می دانم شاید هرگز چشمت به این سطرها نیفتد اما در این لحظه درست در همین لحظه عجیب که خاطره های تلخ و شیرین آن روزهایم جلوی چشمانم رژه می روند بدجوری به یادت می آورم!! ... پرید ، رفت کفترش ، شکار را بلد نبود زنی به لهجۀ عسل ، بهار را بلد نبود ... و هزاران ردیف و هزاران قافیه که فراموش نمی شوند ! ... و سارای شعرهای تو و سارای روزهای خوب من که یکی شد !! و یکجا تمام شد! دلم برای هردویتان تنگ شده ، سارا و تو با همه خصلت شیطانی ات!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 16:22 توسط مريم |
نمی دانم از کجا شروع شد... نمی دانم ... چگونه ... رد پای تو ... در این نوشته ها پیدا شد...؟! ... نشسته ام روبروی خودم... دقیق شده ام به نبودنت... تمام ذهنم پر از علامت سوال شده است، نمی دانم بپرسم یا نه؟! ... همیشه از فلسفه بدم می آمد، از فلسفه بافی هم! به نظر من دنیا کمی خالی شده... به نظر تو اینطور نیست؟! به نظر من زندگی زیباتر می شد، اگر... به نظر تو... ... دارم گوش می دهم... به صدای خودم... در خلاء طولانی نبودنت... می دانی که... من هیچ فرصتی را، برای گوش دادن به حرفهای خودم ، از دست نمی دهم!! ... جایی خواندم: "یک سگ، سگ به دنیا می آید، سگی زندگی می کند و سگی می میرد؛ سگ ، آزادی ندارد. " آیا سگ، آدم است؟ یا آدم، سگ به دنیا آمده است؟! گیجم... مثل همیشه های خودم!! می خواهم بازگردم... به آن سمتی که قلب، آشکارا برایش می تپد! ... تو آنجائی... وبرای من دست تکان می دهی...! ... دلم را نیز...!!
+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 23:51 توسط مريم |