سیرم
از خودم ، از تو
سیرم
از بیداد این همه تنهایی
در پایان یک سال رنج
...
تو
نیستی که ببینی
چگونه به ابتدای خودم رسیده ام
و همانجا گیر کرده ام
مانده ام
نمی دانم مقصد کجاست
از مسیر خسته نمی شوم
اما تا کی باید رفت
و اصلا به کجا
...
دلم عجیب هوای عاشقانه های بی استرس را کرده
مثل روزهای دبیرستان
عشق های زیاد و عاشقی های کم
چقدر بزرگ شدن بد است
وقتی هنوز بزرگ نشده ای
وقتی این کودک بانمک درونت
با تو بازی می کند
...
برایت تولد می گیرند
شمع فوت می کنی
کادو باز می کنی
می خندی ،می خندی ، می خندی
اما
شاد نیستی
دیگر با هیچ چیز شاد نمی شوی
...
نمی دانم
بهترین چیز دنیا چیست
بهترین چیز دنیا بعد از عشق چیست
حتما مرگ
...
دیوانه شدم
...
این همه حرف ، اینجا ، درست سمت چپ مغزم،
نه سینه ام
گیر کرده
اما کلمه چیست
کلمه کجاست
در آغاز کلمه چه بود
خدا بود
در پایان چیست
...
من پشت پلک های تو
نه
تو پشت پلک های من
جا مانده ای
نه ببخشید
توی پلکهای من
توی چشمهایم
همانجا که هروقت به آینه نگاه می کنم
می بینمت
...
با من بیا
به خاطره های مه آلودِ "بودن"
به رویای باران و دریا
به آنجا که کودکی من
در خاک مرطوبش
جوانه زد
...
و
فراموش شد...!
***************
عاشقانه هایتان ابدی
